سال که به پایان میرسد، بسیاری از ما بیآنکه تصمیم بگیریم، درگیر مرور کردن و ارزیابی کردن میشویم و به رسیدن و نرسیدن و به زندگی و مرگ فکر میکیم.
این روزها در میانهی مرور کردنها و قضاوت کردنهایم یک چیز را مدام با خودم تکرار میکنم: اینقدر با خودت دست به یقه نباش، آدم نمیتواند از خودش جلو بزند؛ هرچهقدر هم که بخواهد و هرچهقدر هم که نیاز داشته باشد.
وقتی آمادهی رسیدن به چیزی نیستی، وقتی هنوز تکلیفت با خودت روشن نیست، وقتی هنوز نیازهای دیگرت روی هوا مانده، وقتی شرایط بیرونی مهیای رسیدن به آن چیز نیست، در مرور کردنت، طوری با خودت حرف نزن که انگار همهچیز جور بوده و تو خودت از سر بیعرضگی یا یک مرضِ درونی، به آن چیز نرسیدهای.
یادت باشد که بخشهای مختلف روانت میتوانند مستقل از هم خواسته بسازند و تو را توی هچلِ خواستههای متعارض بیندازند، یادت باشد که هر خواستهای را در هر شرایط بیرونیای نمیتوان خواست و صِرف خواستن تو کافی نیست. خلاصه اینکه تو، زورت را زدهای و در ظرف این روان و این واقعیت به اینجا رسیدهای. نمیتوانی از خودت جلو بزنی.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن