وقتی نمینویسم
- تاریخ انتشار:
این روزها فکرهای زیادی به ذهنم میرسد و دلم میخواهد از آنها در اینجا بگویم یا بنویسم. امّا از خودم سوالاتی میپرسم که جلوی نوشتنم را میگیرند:
۱. چیزی که مینویسی قرار است چه کاری برای چه کسی بکند؟ فقط برای خودت مینویسی تا ذهنت را خالی کنی و بلند بلند فکر کنی؟ با هر کس، هر کاری که کرد مهم نیست؟
۲. نوشته یا حرفت تکرار حرفهای دیگران به زبانی دیگر نیست؟ وقت و حوصله آدمها را درگیرِ تکرارِ بیفایده نمیکنی؟ (گاهی تکرار خوب است امّا گاهی هم آدمها به امیدی به سراغ متن یا گفتاری میآیند و دستآخر ناامید و مکررشنیده، خستهتر از قبل میشوند).
۳. با گفتنت دردی به دردهای آدمها اضافه میکنی یا باری از روی روانشان بر میداری؟ (توصیف درد خیلی وقتها کمک میکند امّا همان هم زیاد گفتنش مایه آشفتگی بیشتر میشود.)
۴. مینویسی که فکرهای یکی از آدمهای این برهه از زمان مکتوب بشود و لابلای نوشتهها برای بعد بماند؟ (مثل کاری که مسکوب میکرد و آدم بعد این همه سال از خواندنش سیر نمیشود).
۵. آیا در نوشتههایت روزنی، نوری یا امیدی واقعی هست؟ مگر علوم انسانی نخواندهای که کمی عمیقتر بشوی و درکی روشنتر و اگر شد امیدبخشتر بیاوری؟
خلاصه اینکه مینویسی که چه کنی؟
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن