گفت: کتابی هستم که کسی نمیخواندش. صفحاتی خالی از کلمهام. واژههایی بیمعنیام. آخر چرا باید باشم؟
این را فقط او نمیگفت. حنجرههای بسیاری همین کلمات را به گونهای دیگر ادا میکردند. سکوتِ بسیاری کسان هم آبستنِ چنین کلماتی بود.
پرسید: تو میدانی؟
گفتم: کسی هست، کسی هست که ما را بخواند. زمین، بیهوده فراخ نیست. بزرگ است آنقدر که برای هر کس همصحبتانی باشد. زمین بزرگ است و کسانی در انتظار شنیدن ما هستند. ما، تنهاییم چون پای سفر کردن و نای گفتن نداریم. باید بگوییم و سفر کنیم.
گفت: فریب است.
گفتم: آنکه جُسته، یافته. آدمها از دل قرنها به هم رسیدهاند. صلا داده و صدا شنیدهاند. تنهایی را منتهایی است و سکوت را پایانی.
گفت: تو میفهمی چه میگویم؟
گفتم: میکوشم.
کتابش را گشود. خواندنی بود. چه گرد و خاکی گرفته بود حنجرهی کلماتش. شاعری در درونش بود، قابلهاش بودم من.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن