روز تولد روز گیجکنندهای است. ظاهراً فرقی با روزهای دیگر ندارد و تنها یک مبدأ یا نشانهگذاری زمانی است که قبل و بعدی را میسازد. اما این روز عملاً با روزهای دیگر فرق دارد و کاری با من میکند: من را درگیرِ بودنم و خاطرههایم میکند و میاندازدم روی دورِ تندِ مرور کردن. روز تولد، من را درگیر تنم میکند، درگیر رابطههایم، درگیر داشتههایم و درگیر آینده و نیامدههایم. روز تولد، من را با خودم روبرو میکند؛ با منی که تصمیماتی گرفتهام و در میانه بدهبستان با جهان، چیزی از خودم ساختهام. روز تولد، من را درگیر حیرتِ بودن و آگاهی داشتن میکند و سوالهای بیپاسخم را پیش چشمانم میآورد.
روز تولد برای من بیش از هرچیز از جنس سکوت است: نمیدانم چه حسی دارم. دقیق نمیدانم به چه چیزی فکر میکنم و گاهی حتی مضطراب میشوم از توجه دیگران به خودم. روز تولد سالها است که برای من، روز سکوت و تماشا است. در این روز، تماشاچیترینم و به خودم از بیرون نگاه میکنم.
امشب، در پایان این روزِ سکوت، تصویری مدام در ذهنم تکرار میشود؛ تصویر قطرهای رنگی که میافتد توی آب یک استخر خیلی بزرگ و در چشم بر هم زدنی محو میشود و به بیرنگی بقیه آب در میآید.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن