دیگری باید آن بیرون باشد

دیگری بلعیده که بشود، خاصتیش را از دست می‌دهد. بلعیده بشود یعنی چه؟ یعنی من تصاحبش کنم، یعنی چیزی بشود که من می‌خواهم، از سرِ اجبار آن کاری را بکند که من دوست دارم، تغییر بکند تا با خوشایندهای من جور بشود و خلاصه اینکه خودش را از دست بدهد و کم یا زیاد رنگِ روان من را بگیرد.

خاصیتش را از دست می‌دهد یعنی چه؟ یعنی او حالا دیگر گیرِ روانِ من افتاده، هرکجا که من به بن‌بست برسم، او هم به بن‌بست می‌رسد. یعنی بودن یا کلامش دیگر گرهی از کار من باز نمی‌کند، افقی پیش روی من نمی‌گذارد و هوای تازه‌ای به من نمی‌رساند.

دیگری باید همراه من باشد، ولی باید آن بیرون باشد. باید فکر خودش، احساس خودش و دنیای خودش را داشته باشد. دیگریِ بلعیده شدن، مقیّدشده، مطیع و اسیرشده، هرچند نگه‌داشتنش (آن هم نه برای همیشه) آسان‌تر به نظر می‌رسد، امّا دیگر برای من نجات نیست، زندگی نیست، مایۀ شوق نیست.

این دیگری، می‌تواند شریک من باشد، فرزند من باشد، دوستم باشد، کارمندم باشد، مردمِ تحت حکومتم باشد و … . هرکجا که دیگری را بلعیدی، انسداد و تکرار و خفگی، سرنوشت ناگزیرت خواهد بود. آخر کیست که یک وقتی خالی نشود و نجاتش در دستان دیگری نباشد؟ امّا تنها یک دیگریِ زندۀ بیرون از من است که می‌تواند نجاتم بدهد نه فرزندِ گیرافتاده‌ام، شریکِ تصاحب‌شده‌ام یا مردمِ گرفتارِ ترسیده‌ام.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب