ماه، آن بالا طلوع میکند. صدای اذان از دور میآید. نسیم ملایمی در حالِ وزیدن است و من ایستادهام و تن سپردهام به آنچه مرا در برگرفته. چشمهایم میبینند، گوشهایم میشنوند و پوست تنم احساس میکند. زنده بودن چیز عجیبی است. میتوانست نباشد اما هست و زمانی میرسد که دیگر نخواهد بود. بگو، به من بگو که چطور دیوانه نمیشویم در هجومِ بیامان این همه تجربههای برگشتناپذیر؟ بگو چطور زنده بودن را تاب میآوریم؟ بگو چطور زندهایم بیآنکه غرق بشویم؟
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن