تأملی درباره روانکاوی
- تاریخ انتشار:
بسیاری از ما به این دلیل به سراغ روانکاوی میرویم که حس میکنیم حقیقتی در موردمان هست که از آن بیخبریم اما بر رفتار و سرنوشتمان اثر میگذارد. به طور ضمنی به روانکاو میگوییم که بعد از همه این اتفاقات پی بردهام که من، بهترین خواننده متن درون خودم نیستم. چیزهایی هست که از آنها سر در نمیآورم و وقتی میگویم “من” دیگر مطمئن نیستم از چه چیزی صحبت می کنم. از روانکاو میخواهیم که همراهمان باشد تا دوباره “من” را بشناسیم و این بار، به پستوهایی سرک بکشیم که از عهده خودمان خارج است. به تعبیری، در روانکاوی بیش از هرچیز به دنبال شناختن خودمان هستیم؛ اما شناختن آن بخشهایی از خودمان که پیشتر باوری به وجودشان نداشتیم اما به تجربه و با دردها و سرگشتگیهایمان، پی به وجود آنها بردهایم. در روانکاوی، به دنبال سرک کشیدن به جغرافیای ناشناخته اما مهمی هستیم که ساکنانش به زبانی غیر از آنچه پیشتر میشناختیم سخن میگویند و پیامهایشان جز با آموختن زبانی تازه، برایمان آشکار نمیشود. به این معناست که روانکاوی را میتوان نوعی هرمنوتیک دانست: هرمنوتیک ناهشیار. در اینجاست که روانکاوی به طور آشکاری از بدنه دانش روانشناسی جدا میشود و روش و جغرافیای خاص خود را بنا میکند.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن