اضطراب کیفیت غریبی دارد. اغلب مهم نیست چگونه و به چه دلیلی آغاز شده باشد. همین که آغاز شد، راه خودش را میرود و پخش میشود در کل وجود آدم. خیلی وقتها حتی علتش هم از میان میرود و خودش میماند.
اضطراب، سوختش برای ماندن را بیش از هر چیز از درونِ روانمان میگیرد؛ از خطرهای واقعی یا خیالیای که پیشتر تهدیدمان کردهاند و حالا از سیاه و سفیدشان میترسیم؛ از خستگی و فرسودگی روانمان که تا بادی میوزد همهچیز در آن به هم میریزد و از باورها و عادتهایمان که با اضطراب عجین شدهاند.
اضطراب، اعلامِ خطر روان است برای کاری کردن و زنده ماندن. اما وقتی جهانمان در کودکی یا از کودکی ناامن بوده باشد، این اعلامها پیوسته و زیاد میشوند.
از آن طرف، این دردِ روان که قرار است ما را نجات بدهد، اکنون دیگر بیش از تاب و توانمان است. ما خستهتر از آنیم که بتوانیم به این همه اعلام خطر بهموقع و بیموقع، پاسخ دهیم. برای همین، خیلی وقتها زنگ خطر که به صدا در میآید، گرفتار درماندگی میشویم، گوشهایمان را میگیریم و فرار کنیم. آن زنگ هم همینطور به نواخته شدن ادامه میدهد.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن