گفتم: کی میافتیم؟
گفت: وقتی بِرِسیم.
گفتم: شاخه رهایمان نمیکند؟
گفت: مگر طوفانی بیاید.
گفتم: کِی میرسیم؟
گفت: وقتی خیالِ میوهای تازه در خاطر درخت پا بگیرد. آنوقت، ما شیرین و رسیده، بیاختیار دستهایمان را رها میکنیم.
گفتم: کی میافتیم؟
گفت: وقتی بِرِسیم.
گفتم: شاخه رهایمان نمیکند؟
گفت: مگر طوفانی بیاید.
گفتم: کِی میرسیم؟
گفت: وقتی خیالِ میوهای تازه در خاطر درخت پا بگیرد. آنوقت، ما شیرین و رسیده، بیاختیار دستهایمان را رها میکنیم.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن