- تاریخ انتشار:
ما آدمها در مسیر زندگی حقایق زیادی را میفهمیم و چیزهای زیادی را یاد میگیریم. میفهمیم و بعد میمیریم. امّا آن حقایقِ فهمیده شده و همه آن تجربهها چه میشوند؟ به کار چه کسی میآیند؟ کجا میروند؟ مثل حل کردنِ یک معمّای پیچیده است که حتی اگر بتوانی حلاش کنی، جایزه خاصی ندارد و به کار هیچ آیندهای نمیآید. انگار به تو میگویند اگر میتوانی از حل کردنش لذّت ببر. نتیجهاش را باید رها کنی. فرصت برگشتن و دوباره زیستنش را نداری. همین است.
گاهی فکر میکنم این همه پیچیدگی و یادگیری برای گذاشتن و رفتن، اصلاً ارزشش را دارد؟ بعد از خودم میپرسم: این شوقِ لعنتی برای ادامه دادن چیست که مدام قلبم را به تپش وا میدارد و میگوید ادامه بده، یاد بگیر، بفهم، بمان. بگذار به وقتش بروی. چه کار داری که زودتر از سر سفره بلند بشوی؟ جوابی برایش ندارم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن