ما آدم‌‌ها در مسیر زندگی حقایق زیادی را می‌فهمیم و چیزهای زیادی را یاد می‌گیریم. می‌فهمیم و بعد می‌میریم. امّا آن حقایقِ فهمیده شده و همه آن تجربه‌ها چه می‌شوند؟ به کار چه کسی می‌آیند؟ کجا می‌روند؟ مثل حل کردنِ یک معمّای پیچیده است که حتی اگر بتوانی حل‌اش کنی، جایزه‌ خاصی ندارد و به کار هیچ آینده‌‌ای نمی‌آید. انگار به تو می‌گویند اگر می‌توانی از حل کردنش لذّت ببر. نتیجه‌اش را باید رها کنی. فرصت برگشتن و دوباره زیستنش را نداری. همین است.

گاهی فکر می‌کنم این همه پیچیدگی و یادگیری برای گذاشتن و رفتن، اصلاً ارزشش را دارد؟ بعد از خودم می‌پرسم: این شوقِ لعنتی برای ادامه دادن چیست که مدام قلبم را به تپش وا می‌دارد و می‌گوید ادامه بده، یاد بگیر، بفهم، بمان. بگذار به وقتش بروی. چه کار داری که زودتر از سر سفره بلند بشوی؟ جوابی برایش ندارم.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب

سبد خرید
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.
فروشگاه
لیست علاقه‌مندی‌ها
0 مورد سبد خرید
حساب من