روی پنجه‌ پاهایش ایستاد و سرکی به آن سوی دیوار کشید. آنجا بهار بود، آدم‌ها سیر بودند، دلی نمی‌لرزید، بچه‌ها می‌خندیدند، رنگ بود، شادی بود، غم هم بود امّا کم بود. آن سوی دیوار موسیقی زمین و آسمان را به هم وصل می‌کرد. با خودش فکر کرد کاش می‌شد این دیوارها از میان بروند. کاش می‌شد جهان، جایی یکسره رنگی بشود. امّا نمی‌شد، امّا نمی‌شود. ولی او حق داشت رویایش را ببیند. حتی اگر همین چند ثانیه بعد قرار بود پاهایش خسته بشوند و تصویر آن سوی دیوار را از او بگیرند.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب