- تاریخ انتشار:
آنچه در روان آدم هضم میشود، چه خوشی و چه ناخوشی و چه کامیابی و چه رنج، کار چندانی با او نمیکند. آنچه میماند و هضم نمیشود، همان است که آدم را از پا در میآورد: شکست فهمیده نشده، خطایی که نمیتوانیم انجام دادنش را بپذیریم، خوشی غیرقابل گفتگو با دیگری، اضطراب گنگ و معلق در هوا، ترس ناشناخته، زیان خودساخته، طرد شدنِ بیتوضیح و … . گاهی اوقات فکر میکنم آدمی برای خوشبختی، بیش از هرچیز به توان هضم کردن تجربهها و اتفاقات نیاز دارد. تجربههای معنادار نشده و بارهای باقیمانده بر دوش روان، گاه سایههایی دارند به وسعت یک عمر و هر تجربهای را تیره و تار میکنند.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن