حرفی میخواهم بزنم که هم تکراری است، هم هزار نقد به آن وارد است و هم دنیایی محدودیت دارد. امّا نقدها و محدودیت هایش به کنار، جوهری دارد که آدم باید مدام با خودش تکرار کند. آن حرف این است: “هر کاری که میکنید بکنید، ولی زندگی هم بکنید”. یعنی یادتان نرود که زندگی کنید. میپرسید زندگی چیست؟ توضیح این را هم بگذارید کنار. هرچیزی که از زندگی میفهمید، منظورم همان است. اضطراب نمیگذارد؟ خودآزاری آدم اجازه نمیدهد؟ اندوه رمقی باقی نمی گذارد؟ شرایط اجتماعی جلویش را میگیرد؟ قبول. شاید نشود پیوسته زندگی کرد و سززنده بود و به حال خود بود و رویا دید و امید داشت و فارغ بود و … . ولی همان اپیزودهای کوتاه ممکن را در یابید. از اینکه تمام بشود یا زندگی در کمین خوشی شما نشسته باشد هم نترسید. جهان بیکار نیست که در کمین خوشی من و شما باشد. اگر هم مشکلی پیش آمد کم یا زیاد میتوانید کاری برایش بکنید. شاید هر دردی چاره نداشته باشد امّا خیلی از آن دردهایی که ما فکر میکنیم چاره دارد. یا لااقل آنقدرها کشنده نیست.
برگردم به همان حرف اول: یادمان نرود نفس بکشیم. یادمان نرود زندگی کنیم. یادمان نرود با خودمان باشیم؛ حتی در زمانهای کوتاه و تجربههای بریده بریده. چه کار سختی. انگار داشتم همه اینها را بلند بلند به خودم میگفتم.