گفت: جنگ تمام شد.
گفتم: کدام جنگ؟
گفت: جنگِ توی سرِ من.
گفتم: چرا شروع شد؟
گفت: باور میکنی خودم هم دقیق نمیدانم.
گفتم: چگونه تمام شد؟
گفت: همه توانم را مصرف کردم و تمام شد. همه، همه تیرها را شلیک کردند، همه موشکها پرتاب شدند، همه دادها کشیده شدند، هرچه بود مصرف شد و آنوقت سلاح را زمین گذاشتند.
گفتم: جنگهای توی سرت همیشه همینطور تمام میشوند؟
گفت: نه. گاهی از تنم هم مایه میگذارم. دست و پایم تمام میشوند، رگ و پیام، جانم، خونم.
گفتم: و جنگ تمام میشود؟
گفت: بله، صلحی موقتی به بهای زمینگیر شدن تنم.
گفتم: فکر میکنی روزی میرسد که در خودت و با خودت نجنگی؟
گفت: شاید. هرچند امید چندانی ندارم. تنها دارم به تلفات کمتر فکر میکنم. فهمیدهام که برای تلفات ندادن، بیشتر تلفات میدهم.
گفتم: پذیرش هزینه برای کاستن از آن.
گفت: بله. من اینم. تنها میتوانم کمی بهتر باشم. فعلاً دارم از فراغت میان دو جنگ لذت میبرم و امیدوارم اینبار جانم به آتش کمتری کشیده شود و زودتر خاموشش کنم.