چطور میشود هم به زندگی بیمیل بود، هم این جهان و رقابتها و بُرد و باختهایش را بیارزش دانست، و هم در آن مشارکت کرد، کاری برای معیشت کرد، سرمایهای انباشت، از آن مراقبت کرد، امنیتی برای خود ساخت و … ؟ چطور میشود هم چیزی را بیارزش دانست و هم برایش تلاش کرد؟ این پرسش وقتی دشوارتر میشود که در شرایط اقتصادی پیچیده و پرتنشی مثل ایران زندگی کنیم. جایی که چیزی به نام دولت حمایت کافی را از شهروندانش نمیکند و شرایط به گونهای نیست که هر کسی متناسب با احوال و سبک زندگی خاص خودش بتواند مسیری را پیش ببرد و درگیر جنگیدن برای بقا یا تلاش برای رفع ناامنیهای شخصی یا موروثیاش نشود. دوست دارم اسم این وضعیت را بگذارم “کامو در تنگنای بیدولتی”.
چارهاش چیست؟ تصوّر میکنم بسته به شخصیت آدمها چارهها هم متفاوت است. یکی از آنها شاید ایجاد تعادل میانِ تغذیه منفی و مثبت باشد. اگر ناگزیزی چیزی ناخوشایند را به شما تحمیل میکند، با اختیار وزن چیزهای خوشایند را در زندگیان بیشتر کنید تا تعادل برگردد. چاره دیگر شاید تمرکز بر کاری باشد که از آن لذّت میبرید و امنیت را تا جای ممکن از آن بگیرید. چاره بعدی شاید کسب مهارت باشد. حالا که ناگزیری شما را به میدان میآورد، شاید کسب دانش و مهارت شما را از سردرگمی بیرون بکشد و از استیصال نجات دهد. شما مهارت کسب نمیکنید که خبره آن فن شوید، شما مهارت کسب میکنید تا در امان بمانید. پس آن را بخشی از خودمراقبتی بدانید. چاره دیگر شاید خلوتی گاه و بیگاه برای بازیابی خود باشد. چاره آخر هم احتمالاً همان ریشخند و از دور نگریستن است. اینکه کناری بایستی و هر از چندگاهی به یاد خودت بیاوری که همه چیز دیر یا زود تمام میشود و همه میمیرند.