گفت: خودت را درمانده نکن. میدانم مشکل زیاد است، مسئلهها بزرگ و عمیق هستند، و تو هم دلت میخواهد کاش میتوانستی همه این دردها و غم و غصهها را از بین ببری. اما این میلِ تو دلیل نمیشود که توانش را هم داشته باشی. مسئلهها بزرگ و زیاد هستند، اما تو توان محدودی داری. مشکلِ ما آدمها این است که دردی که میتوانیم بکشیم و همدلیای که میتوانیم بکنیم، گاهی خیلی از توانمان بیشتر است. آن وقت، نتیجهاش میشود درماندگی؛ درماندگی ناشی از همدلی. حس میکنیم هیچکاری از دستمان بر نمیآید و از خودمان بدمان میآید. حس میکنیم مقهور شدهایم و شکست خوردهایم. اما اگر بپذیریم که محدودیم و همان کاری را که میتوانیم بکنیم، در طول زمان و در کنار هم، کارهای بزرگی انجام میدهیم. برای درمانده شدن علت و بهانه زیاد است، خودمان دیگر نباید خودمان را درمانده کنیم. سالها زمان برد تا من این را بفهمم و بپذیرم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن