تقریباً مطمئن شدهام که سالمندی نسل ما تفاوتهای زیادی با نسلهای قبل خواهد داشت. اینقدر در این سه دهه اخیر معنا و شکل همه چیز تغییر کرده است که باید منتظر باشیم معنا و کیفیتِ سالمندی ما هم با هر تصویری که از سالمندی داریم متفاوت باشد. زمان و معنای بازنشستگی تغییر کرده است، جهانِ باورهای ما و روح زمانه زیر و رو شده است و خیلی از عملکردهای پیشتر دشوار، تکنولوژیک و دیجیتال شدهاند و به راحتی انجام میشوند. دیگر نیازمند فرزندان یا افرادی نخواهیم بود که به جایمان خرید کنند یا ما را به دکتر یا جای دیگری برسانند، همه اینها را با یک گوشی موبایل انجام میدهیم. با گوشیها و ساعتهایمان به دنیایی اطلاعات، فایلهای آموزشی برای انجام هر کاری، سرگرمی و امکانات خودمراقبتی مجهز میشویم و معلوم نیست تا آن زمان چه تکنولوژیها و امکانات دیگری از راه برسند و بازی را بالکل عوض میکنند.
علاوهبراین، این تعداد زیادِ سالمند در آینده، بازار پررونقی را ایجاد میکند که انواع خلاقیتها به آن راه مییابند؛ از درمان گرفته تا فعالیتهای مرتبط با سلامت جسم و روان، سفر، اوقات فراغت، ارتباطات جمعی و … . چطور وقتی کار به بچههای متولدین دهه پنجاه و شصت رسید، با تنوع مهدکودکها، مدارس و آموزشها و امکانات مختلف روبرو بودیم، برای سالمندی ما هم همین تغییرات در پیش خواهد بود: مثلاً خانههای سالمندان پارهوقت با تمهای متفاوت که به آدمهای مختلف اجازه میدهد تجارب خاص خودشان را داشته باشند و با آدمهای شبیه خودشان همنشین بشوند و ارتباطات تازه بسازند.
همه اینها را چرا گفتم؟ چون خیلی از ما با تصویری که از سالمندی داریم، از سالمندی، از سالمندی در تنهایی، از بیفرزند بودن، فرزندی در غربت داشتن و … میترسیم و فکر میکنیم لابد همه چیزی که برایمان باقی میماند، شطرنج عصرگاهی یا چشمانتظاری برای یک تماس یا تنهایی گوشه خانه سالمندان است. من فکر میکنم سالمندی ما هم دورهای است که اگر زنده بمانیم و به آن برسیم، ماجرا و قصه خودش را خواهد داشت.
پانوشت: ممکن است بگویید همه اینها پول میخواهد و با این نظامِ ورشکسته بازنشستگی جور در نمیآید. میفهمم امّا تصور میکنم باز هم خیلی از این خدمات در سطوح مختلف اقتصادی با کیفیتهای متفاوت و با خلاقیتهای گوناگون، در دسترس خیلیها خواهد بود.
*** ضمیمهای به یک تصویر از سالمندی:
من واقعیتِ سالمندی و چالشهای آن را انکار نمیکنم. در پیِ بَزک کردنِ ناخوشیها هم نیستم. واقعیت آنقدر زور دارد که اگر امید واهی به خودت یا دیگری بدهی، خیلی زود آن امید را تباه کند و خالیِ بزرگتری را در درون آدم باقی بگذارد. مختصر اینکه با قلمِ خودفریبی، چندان نمیتوان دستی به سر و روی عالم کشید.
امّا در کنار همۀ اینها یک چیز را میدانم: اینکه آینده خیلی وقتها موضعِ فرافکنی ترسها و مسائلی است که همین لحظه با آنها دست و پنجه نرم میکنیم. ما وقتی ازسالمندیمان حرف میزنیم، به یک معنا از سالمندی حرف نمیزنیم. اگر کسی خوب گوش کند، بخش زیادی از حرفهای ما مربوط به همین اینجا و اکنون است. در واقع داریم همین حالِ الانمان را پرت میکنیم به آینده و آن را به عنوان آینده روایت میکنیم. برایتان اتفاق نیفتاده که مثلاً در سی سالگی خیلی بیشتر از سالمندی وحشت داشته باشید تا سی و پنج سالگی؟ سی سالگی سنِ عجیب و غریب و اغلب تلخی است. آدم وقتی آنجا میایستد دور و برش را که نگاه میکند، تلخی و تلخکامی خودش را که میبیند، با خودش فکر میکند “حالا” که اینطور است پس فکر کن هشتاد سالگی دیگر چه چیز عجیب و فاجعهای است. امّا همین آدم، کمی جلوتر که میآید، جهانش که از چالۀ سی سالگی کمی عبور میکند، تصویرش از هشتاد سالگی متفاوت میشود و الی آخر. خلاصه حرفم این است که آینده در ذهن ما خیلی وقتها فرافکنیِ اکنون است. وقتی هم که محتوای مناسب داشته باشی (مثلاً تصاویر سالمندی ناخوشایند در اطرافت یا در رسانهها)، روانت به قدر کافی از این تصویرِ تلخِ پیش رو حمایت میکند.
من در نوشتۀ بالا سعی کردم کمی تردید کنم در مورد سالمندی نسل خودمان. ممکن است حرفهای من هم خوشبینانه باشند. امّا بعید نیست واقعیت جایی در میانۀ این تصویر و آن تصویری باشد که میگوید این از چهل سالگیاش وای به هشتاد سالگی. خلاصه اینکه هیچ بعید نیست هشتاد سالمان هم که شد کلی کار برای کردن داشته باشیم و دنیا برایمان حتی روشنتر از امروز باشد. خودِ مرگ هم وقتی برای دههها در هاضمه روانمان بوده باشد و با آن دست و پنجه نرم کرده باشیم، شاید آنقدرها که امروز فکر میکنیم کابوس باقی نماند.