این سطور را به عنوان فلسفهخواندهای مینویسم که از سالها پیش، پیگیر آراء دکتر سروش بوده و از او چیزهای زیادی آموخته است. با این حال، نه هرمنوتیست هستم، نه پژوهشگر تاریخ اسلام و نه روایتشناس و متخصص علم حدیث. به همین دلیل، نکاتی که میگویم، صرفاً فکرکردنی همراه با دغدغه و با صدای بلند است. من هم دو سخنرانی اخیر دکتر سروش را در موردِ نسبت دین و قدرت یا به تعبیری روایت بهروز شده دکتر سروش از پیامبر و اسلام را شنیدم و برخی نقدها را هم درباره آن خواندم. کمی درنگ کردم و چهار سؤال را از خودم پرسیدم: 1. این رأی چه ربط و نسبتی با آراء پیشین و سیر فکری دکتر سروش دارد؟ 2. چرا دکتر سروش خود را نیازمندِ بازاندیشی درمورد روایتش از پیامبر و اسلام دانسته و به تعبیر خود، عرقریزان، دیدگاهش را تغییر داده است؟ 3. طرحِ این بحث از جانب او چه تأثیرات و نتایجی خواهد داشت؟ 4. مدّعای او تا چه حد بدیع و تا چه اندازه درست است؟
در ادامه، بریدهبریده نکاتی مقدّماتی و همچنین پارهفکرهایی را در مورد 4 سؤال بالا مطرح میکنم. امّا نخستین نکته مقدّماتی اینکه رشادت فکری دکتر سروش را تحسین میکنم. او متفکّر بزرگ و تأثیرگذاری است و هر سخنی که میگوید موجی از جد و جهد فکری را به وجود میآورد که برای فضای اندیشهورزیِ ما و به خصوص برای اندیشه دینی، بسیار ضروری و ارزشمند است.
ادامه در پارهی دوم
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن