ما دروغگو بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند در مورد احساساتت دروغ بگو تا ما راحت باشیم، تا نترسیم، تا اوضاع خراب نشود، تا نگرانمان نکنی، تا درگیرِ چیزهای بیشتری نشویم. ما پنهانکار بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند نگو، به روی خودت نیاور، حرف نزن چون جایی برای فکرها و نگرانیهای و خواستههایت نداریم. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم چون آنها هم همین را بلد بودند، چون سرشان آنقدر پُر بود که دیگر جایی برای ما نداشتند، چون دیده بودیم که اگر کمدردسر باشیم بیشتر دوستمان دارند. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم و فرصت نکردیم واقعیت را بفهمیم و هر اتفاقی افتاد، به خودمان نسبت دادیم و خودمان را سرزنش کردیم. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم و بعد حتی وقتی آنها نبودند، در جایی که آنها نبودند و حتی به خودمان هم دروغ گفتیم و پنهانکاری کردیم.
ما یا گفتن و راست گفتن را بلد نیستیم، یا امید و اعتمادی به گفتن و شنیده شدن نداریم. ما دروغ میگوییم و گُم میشویم، پنهان میکنیم و غرق میشویم. ما باید جایی دست از این پنهانکاری و دروغگویی برداریم. ما باید آرامآرام اول به خودمان دروغ نگوییم و بعد به دیگران. ما باید دروغ نگوییم تا بفهمیم چه خبر است، چه حالی داریم، مسئول چه چیزی هستیم و چه میخواهیم. ما دروغگو بار آمدیم ولی میتوانیم دیگر آنقدر دروغگو باقی نمانیم.