ما به ناگزیر شک کردهایم و از همهچیز سؤال میپرسیم: از عشق، از اخلاق، از کار، از فرزندآوری، از رابطه، از وفاداری، از پول، از میل جنسی، از سیاست، از دین و … . نسلِ ما دارد به همهچیز دوباره فکر میکند و نسخههای خودش را میسازد.
اما این فکر کردن و دوباره ساختن دشوار است. ما داریم درد میکشیم. ما داریم با انتخابهای سختمان این مسیر را طی میکنیم. ما داریم با آزمون و خطا راهمان را در زندگی، کار، عشق، خانواده و … پیدا میکنیم. ما داریم اشتباه میکنیم، هزینه میدهیم، تجربه میکنیم و در ابهامی عمیق قدم بر میداریم. ما زمانی از راه رسیدهایم که به تعبیر مارکس “هرآنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود و هرآنچه مقدس است، دنیوی میشود”.
ما حق داریم بترسیم و مدام حیرت کنیم. حق داریم سردرگم باشیم و به هر دری بزنیم، و حق داریم به خودمان اعتماد کنیم و راههای متفاوتی را برویم. اینکه ما مثل پدران و مادرانمان فکر نمیکنیم، نه بد است و نه از ما آدمهای بدی میسازد. ما در زمانهی متفاوتی زندگی میکنیم و داریم جهان خودمان را میسازیم؛ جهانی که شاید بتواند ما را از بیخانمانی نجات دهد.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن