تصویر غروب

ماه، آن بالا طلوع می‌کند. صدای اذان از دور می‌آید. نسیم ملایمی در حالِ وزیدن است و من ایستاده‌ام و تن سپرده‌ام به آن‌چه مرا در برگرفته. چشم‌هایم می‌بینند، گوش‌هایم می‌شنوند و پوست تنم احساس می‌کند. زنده بودن چیز عجیبی است. می‌توانست نباشد اما هست و زمانی می‌رسد که دیگر نخواهد بود. بگو، به من بگو که چطور دیوانه نمی‌شویم در هجومِ بی‌امان این همه تجربه‌های برگشت‌ناپذیر؟ بگو چطور زنده بودن را تاب می‌آوریم؟ بگو چطور زنده‌‌ایم بی‌آنکه غرق بشویم؟

اشتراک گذاری

آخرین مطالب

سبد خرید
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.
فروشگاه
لیست علاقه‌مندی‌ها
0 مورد سبد خرید
حساب من