نشستهام لبِ پنجره، به درختان حاشیهی خیابان نگاه میکنم و از خنکیِ نسیمِ بهاری لذت میبرم. نشستهام و در سکوت به جهانی فکر میکنم که همهچیزش هر آن ممکن است از هم بپاشد. به کابُلِ چند روزِ پیش فکر میکنم و به فلسطین این روزها. به جنگ فکر میکنم؛ به تجربهای ناخواسته برای مردمان عادی و بیهوده برای همه. به جنگ فکر میکنم؛ به ویرانیِ بیخبری که همین نسیم و نگاه را هم از ما آدمهای گرفتارِ زمین دریغ میکند. به جنگ فکر میکنم که اگر فقط رفتن و مُردنِ همه بود، مشکلی با آن نداشتم. امّا جنگ میآید، ویرانی، جدایی و سوگ میآفریند و وقتی ابتذال و بیهودگیاش با قرارداد صلحی یا آتشبسی آشکار شد، آدمهایی را به جا میگذارد که رنجورتر، غمگینتر و درماندهتر از همیشهاند. جنگ میآید و بیعدالتی جهان و بیپناهی و آسیبپذیریِ تقریباً همهی ما را بیش از پیش آشکار میکند. جنگ میآید و تهماندهی رمقِ زندگی را هم از آن میگیرد و بیجان رهایش میکند میان کوچهپسکوچههای پر از خون و دود.
نشستهام لب پنجره، خنکی نسیم با سوزش چشمانم در هم میآمیزد. بیاختیار گریهام میگیرد. چه تنهایند مردان و زنان و کودکانِ روزهای جنگ در هر کجای زمین. چه تنهاییم ما همه، و چه ناتوانیم ما آدمهای معمولی در هر گوشهی جهان که تنها ناظرِ رنج دیگرانیم و در سکوت، روزها و شبهایمان را میشماریم تا از این گردونهی پُر هراس و غم خارج شویم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن