“که چی؟” نداشتن

گفت: امروز برای تو چه کاری “که چی؟” نداره؟

گفتم: یعنی چی؟

گفت: من فکر می‌کنم توی هر سنّی یک یا چندتا کار هست که در موردشون نمی‌پرسیم: “که چی؟”. یا اگر کسی بپرسه “که چی؟” می‌بینیم پاسخی جز خودش نداریم. یعنی نه به چیزی توی بیرون از خودش اشاره می‌کنه و نه خالیه. خودبسنده است. انجامش میدیم بدون اینکه قرار باشه هدف بزگتری رو تامین کنه یا ما رو به جای دیگه‌ای برسونه.

گفتم: ببین، هنوز برام مبهمه. بالاخره هر کاری یک “که چی؟” داره.

گفت: ببین، مثلاً توی بچگی بازی کردن، “که چی؟” نداره. توی نوجوونی با دوست ها وقت گذروندن، توی جوونی دنبال رابطه بودن و رسیدن به احساس توانمندی و … . اینا انگار خودشون خوب و کافی‌ان. برای خودشون میخوایمشون، بی‌هیچ دلیل دیگه‌ای. ذهن آدم آرومه باهاشون.

گفتم: آره، فهمیدم. برای من الان انگار چیزی از جنس کنجکاوی و ماجراجویی این حالتو داره. کشف سرزمین‌های تازه توی درون خودم و آدم‌ها یا اون بیرون. دیدن و هرچه بیشتر دیدن. شاید بشه گفت: تجربه کردن.

گفت: چه خوب. این یعنی با همه بالا و پایین‌ها، حالت خوبه. گفتم: آره، حسش می‌کنم. می‌دونی، کل زندگی برام یک “که چی؟” بزرگ داره‌. ولی اونو انگار می‌تونم بذارم توی پرانتز و توی لحظه‌هام برم دنبال احساسِ پُری و غرقه‌گی. حس عجیبیه. انگار توی این سن وقتی انتظارتو از زندگی و فهمیدنش کمتر کنی می‌تونی اون کارِ بدونِ “که چی؟” رو پیدا کنی. جهان پرِ درده ولی حس می‌کنم اینجا، من یک کاری دارم که هر وقت بتونم بهش برسم ذهنم باهاش آروم میشه.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب

سبد خرید
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.
فروشگاه
لیست علاقه‌مندی‌ها
0 مورد سبد خرید
حساب من