میراث مکتوب و ویرانهی کلمات
- تاریخ انتشار:
گاهی اوقات فکر میکنم میراثِ مکتوب هر فرهنگ، کارش مراقبت از مفاهیم و کلمات برای نسلهای بعدی است. آدمها میآیند و میروند، امّا کلمات باقی میمانند و نسلهای بعدی دوباره باید در آنها خانه کنند، در آنها به دنیا بیایند، عاشق بشوند، زندگی کنند و در نهایت بمیرند. ولی ما حواسمان چندان به مفاهیم و کلمات نیست، همانطور که خیلی وقتها به هوا و آب و زمین هم. لشکر میکشیم به کلمات و دست میاندازیم به هر چه که هست. آنقدر همه چیز را برای نیازهای دم دستیمان مصرف میکنیم که پس از رفتنمان جز ویرانه ای از ابتذال و بی معنایی باقی نمی ماند. آن وقت، ما که رفتیم، این کلمات زخمی و آلوده میافتند یک گوشه، پر از زهر و زخم، و سالها زمان میبرد تا دوباره رمق تازهای به جانشان بیاید و جا پیدا کنند میان گفتگوها و فکرهای آدمها.
اینجاست که میگویم میراث مکتوب کارش این است که به دادِ این کلمات برسد. هرچه آدمها این بیرون زخم میزنند و مبتذل میکنند، آن نوشتهها درمان میکنند و التیام میبخشند. از سعدی و مولوی گرفته تا جمال زاده و فروغی، اینها طبیبِ کلمات زخمیاند. وگرنه چه چیزی باقی میماند از عشق، دوستی، آزادی، استقلال، وطن، دیگری، صداقت، آرامش و … . فکرش را بکنید، چه باقی میماند بعد از همین خودِ ما که همه کلمات و مفاهیم را خرجِ هیچ کرده ایم و رسیدهایم به دوپهلویی نفاقآلود در پسِ مفاهیم؟ اگر نبودند آن نوشتهها و کتابها، بعد از این هر کس از امید میگفت بالا میآوردیم پیش رویش و میگفتیم امید یعنی توهم، هذیان و دروغ. امّا آن نوشتهها میگویند که عمر امید و صداقت، طولانی تر از همه ماست و دوباره میتوان به سراغشان رفت، به آنها اعتماد کرد و بر روی همین ویرانهها چیزهایی را دوباره از نو ساخت.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن