به مبهوت شدن فکر میکنم. به آن حالتِ گیجی و سکوتی که در آن، حال خودت را نمیفهمی و کلمهای برای گفتن از احساست نداری؛ به نگاه خیره و چشمان گرد شده از مواجهه با اتفاقی که انتطارش را نداشتی و توان هضم کردنش را هم نداری؛ به سرگشتگی میان گذشته و حال؛ و به چنگ انداختن به هرچیزی که بتواند کمی از این گیجیِ کشنده بکاهد.
در بهتزدگی، این باور نهفته است که “قرار نبود”. فرد بهتزده، در اکنونی کشدار گرفتار میشود و زمان بر او نمیگذرد. او به جهانی که در آن است شک میکند و تا رهایی از این شک، بیرون از جهان به تماشای آن میایستد. او به زندگی باز میگردد اما فهمش از جهان، دیگر مثل قبل نخواهد بود.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن