- تاریخ انتشار:
در سکوت شب به ترسی خیره شده بودم که از انتهای دشت میآمد و سودای زمینگیر کردنم را داشت. ترس پیشتر و پیشتر آمد و همان لحظهای که داشت به درون تنهای من میخزید، خیره در چشمهایش نگاه کردم. هر دو مکثی کردیم. تنها یک لحظه بر تردیدهایم غلبه کردم و خودم را قویتر از او/آن دیدم. ترس پیچ و تابی خورد، جمع شد توی خودش و فرو رفت توی زمین. خاک سرد دشت آرام به جای اولش بازگشت. سکوتی طولانی همه جا را فراگرفت.
ترس رفته بود و همه دشت از آن من شده بود.
کدام دشت؟ کدام ترس؟
برایت می گویم.
دشتِ تنهاییِ ناگزیر هر کدام از ما در این هستیِ همه چیزش نامعلوم. هیچ کس و مطلقا هیچ کس جز خودمان ساکن جهان ما نمیشود. ما میمیریم و جهان هر کدام از ما با همه رنگها و بوها و خاطرهها و صداهایش میمیرد و جهان عزیزترین کسانمان پس از ما و نابودی جهانمان باقی میماند. مواجهه با این دشتِ بیانتهای تنهایی، وحشتآفرین نیست؟
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن