لذّت عمیق دیده شدن و پنهان ماندن
گاهی اوقات احساس میکنم که داستاننویسها لذّت عمیقی میبرند از دیده شدن و دیده نشدن، از آشکار شدن و پنهان ماندن و از گفتن و سکوت کردن....
هنرِ نشستن با درد
گاهی اوقات همه خوشبختی در ساختن لحظات خوش وشاد، داشتن چیزها، رابطه با آدمها و سلامت تن و روان نیست. گاهی اوقات بخش مهمی از خوشبختی در ...
زخم
زخم چیز عجیبی است. زخم همواره یک نشانه است؛ نشانهای از آسیب و دردی در گذشته، بهبودی پایان نیافته و امکانی گشوده برای رنجی دوباره. زخم ...
و جهان که یکسره ناامن شده بود
خواب میدیدم که گیر افتادهام وسط یک میدانِ مین. نشسته بودم و توی تاریکی به این فکر میکردم که کدام طرف امن است و کدام طرف اگر قدم بگذا...
کلماتی که تن نمیدهند
یادم هست هرسال عید که تمام میشد، مدرسه که میرفتم حیرت میکردم از این همه فراموشیِ هرچه که چند ماه قبل خوانده بودم. خوب یادم هست که سر...
تنهایی و معنای زندگی
امشب داشتم به تنهاترین آدم روی زمین فکر میکردم؛ همانطور که وقتی ماشین آدم تصادف میکند برای تسکین خودش یاد آدمهایی میافتد که دزد تم...
خود را در کنارِ دیگری زیستن
دو چیز ما را با خودمان بیگانه میکند: «نادیده گرفتن دیگری و نادیده گرفتن خود». ممکن است تعجب کنید. خیلی وقتها آدمها از ما مینالند که...
آینه مخدوشِ شرایطِ بحران زده
یکی از مهمترین آسیبهایی که اغلب ما در بحرانهای سیاسی و اقتصادی میبینیم این است که هزینه معمولِ گیر و گرفتهای روانیمان، به طرزِ غیر...
هرمنوتیکِ خوشبختی
همهی ما خوشبختیم بسته به اینکه چه زمانی از ما دربارهی خوشبختی سؤال کنند و همهی ما ناکام و بدبختیم، بازهم بسته به اینکه چه زمانی مورد...
به مِه فکر میکنم
در مه، همه چیز مبهم است و در ابهام همه چیز را میتوان خوب دید؛ و بد هم. وقتی از آن سوی ِ بههم فشرده مه خبری نمیرسد، شاید عاشق و معشوق...