حزنی که تو را نبلعد

با پراید هاچ‌بک‌ قرمزش سر کوچه منتظرم ایستاده. توجّهم جلب می‌شود. سوار می‌شوم. روکش صندلی‌ها قرمز و مشکی است، سَریِ دنده قرمز و کمی طلایی. هودیِ قرمز بامزه‌ا‌ی هم تنِ دنده کرده است. قسمت عقربه‌های سرعت و کیلومترشمار را هم تغییر داده. خلاصه سوار یک ماشینِ قرمزِ جمع و جور فانتزی شده‌ام که می‌گوید راننده‌اش علائق خاصی دارد‌. من از آدم‌های خاص خوشم می‌آید؛ آدم‌هایی که چیزی برایشان مهم می‌شود و رویش سرمایه‌گذاری می‌کنند. حس می‌کنم قصه‌ای شنیدنی پشتِ این کار هست و به تجربه فهمیده‌ام تا چیزی بگویی و بپرسی آماده‌اند تا در موردش با تو حرف بزنند. پخشِ ماشین را که روشن‌ می‌کند، حس خوب و کنجکاوی‌ام بیشتر می‌شود؛ آهنگی از داریوش، برای منی که کشته‌مرده آهنگ‌های داریوشم. می‌گویم: “هاچ‌بکِ قرمز و این همه جزئیات و داریوش، چه ترکیبِ جالبی. نشون میده آدم باحالی هستی”. می‌خندد. از چهره‌اش معلوم است که سن و سالی ندارد. لابلای حرف‌ها خودش هم می‌گوید که دهه هشتادی است.

شروع می‌کند به گفتن از بعضی تغییراتی که توی ماشین داده و اینکه هر تغییر ساده‌ چقدر برایش هزینه داشته ولی می‌ارزیده. می‌گویم: “ولی تو الان دیگه فقط یک ماشین نداری که این‌طرف و اون‌طرف می‌بردت. تو یک دوست یا یک خونه یا یک جایِ امن شخصی داری”. می‌خندد و می‌گوید: “معلومه شما هم اهل حالین‌ ها”. لبخند می‌زنم. آهنگ بعدی چاوشی است: “گفته بودم بی‌تو می‌میرم ولی این‌بار نه … (آهنگ خسته دوم)”. می‌گویم: “جنست جوره که”. می‌گوید: “دوستام به ماشینم میگن کلبه احزان، از بس آهنگ غمگین شنیده”. آهنگ چاوشی که تمام می‌شود، دکلمه‌ای از خسرو شکیبایی شروع می‌کند به پخش شدن. دلم می‌رود. این همه شنیدنیِ دوست‌داشتنی یکجا. می‌گویم: “آهنگات خیلی جالبن. محزونن”. می‌گوید: “آره، غمگینن همه‌شون”. می‌گویم: “محزونن ولی الزاماً غمگین نه”. می‌پرسد: فرقشون چیه؟” می‌گویم: “حزن مثل یک پرده خاکستری نازک جلوی پنجره‌ست. نور ازش رد میشه ولی کم جون میشه‌. حزن مثل یک پرده دائمی جلوی نوره. نور هست ولی هیچ‌وقت پر و شدید نیست. غم اما مثل یک پرده مخمل ضخیمه که گاهی جلوی پنجره رو می‌گیره و گاهی هم میره کنار. وقتی هست، نوری نمیاد، وقتی هم نیست، نور زیادی میاد تو”. می‌گوید: “چه حرف جالبی. حزن انگار مالِ دل آدمه نه این اتفاق یا اون اتفاق”. می‌گویم: “آره، حزن یک جورایی مال شخصیت و تاریخچه زندگی آدمه”.

به مقصد رسیده‌ایم. پیاده می‌شوم. قبل از بستن در می‌گویم: “ببین، این حزنی که گفتم بد نیست، به این راحتی‌ها هم نمیشه کاریش کرد. فقط یک چیزی: سعی نکن از بینش ببری چون نمیشه، کم یا زیاد رنگِ بودنِ توئه. نجنگ باهاش، فقط خودتو خسته می‌کنی. ولی خیلی هم دل نده بهش که غرق بشی توش، لاس نزن باهاش. می‌فهمی چی میگم؟”. با چشم‌های کنجکاوش نگاهم می‌کند. می‌گوید: “چه مسافر باحالی”. می‌گویم: “دیوونه‌ها همو پیدا می‌کنن. خوشحالم که دیدمت”.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب

سبد خرید
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.
فروشگاه
لیست علاقه‌مندی‌ها
0 مورد سبد خرید
حساب من