“تو” برایم عزیزی، امّا “من” برایم عزیزتر است. این را از سرِ خودخواهی نمیگویم. وقتی تو نبودی، من بود. اگر روزی تو نباشی، من همچنان هست. تو آدمِ اصلی زندگی من هستی. امّا من، همه زندگیِ من است. میدانی اگر بخواهم با تو باشم امّا من را از دست بدهم، دوست داشتنم دیگر به کار هیچکداممان نمیآید؟ میدانی اگر من محو شود، در تنگنا بماند یا عزیز نباشد، دیگر خونی در رگهای رابطهمان باقی نمیماند؟ میدانی این منِ ناکامل با همه عیب و نقصهایش، همه چیزی است که من دارم؟ حتی اگر بخواهی اصلاحم کنی، من را از من میگیری. اگر بگویی کاش اینطور نبودی، من را با من غریبه میکنی. از تو میخواهم من را از من نگیری، از خودم میخواهم من را فدایت نکند.
میگویی خودخواهی است. میگویم نه، بهای دوست داشتن از درون مردن، بلعیده شدن یا محو شدن نیست. بله، خودی که دنیایش را به دیگری نگشوده باشد، خودی که دیگری را نبیند، خودی که بگیرد بیآنکه بدهد، خودی که دنیا را تنها از چشمان خودش ببیند، خودی که منِ تو را نبیند و برایش عزیز نباشد، خواستنش میشود همان خودخواهی ناخوشایندی که تو میگویی. خواستنِ آن خود، یعنی عاشق نبودن و ادای عشق را در آوردن، خواستن آن خود یعنی در رابطه نبودن و از رابطه نفع بردن. امّا خودی که عشق را میشناسند و تو را از تو نمیگیرد، خواستنش زندگی است و نه خودخواهی.
بگذاریم آن من، جدای از تو با همه خوبیها، بدیها و نیازهایش زنده بماند. تنها آن زمان است که “ما” یعنی زندهتر بودن.