گفت: چرا مینویسی؟
گفتم: برای وصل شدن به زندگی.
گفت: وصل شدن به زندگی یعنی چی؟
گفتم: دقیق نمیتونم توضیح بدم. یعنی پرت نشدن، رها نشدن، دور نشدن. یعنی نمردن در عینِ زنده بودن.
گفت: چطوری وصلت میکنه به زندگی؟
گفتم: توضیحش سخته. حس میکنم کلمهها جادو دارن. حالمو خوب میکنن. نشئگی میارن. انگار یک بار اون بیرون زندگی میکنی و یک بار توی دنیای کلمات. لذّتِ ابراز کردن، روایت کردن، خیالپردازی کردن، از محدودیتهای دنیای واقعی فراتر رفتن، با آدمهای دور و نادیده حرف زدن، کلمه و جمله و تصویر خلق کردن، لایهلایههای معانی رو لمس کردن و تجربه کردن، در کلمات پناه گرفتن، به کلمات گریختن، با کلمات بازی کردن، با کلمات نوازش کردن، در کلمات گُم شدن … ، راستش باید تجربهاش کنی تا بفهمی چی میگم. آدم با کلمهها میتونه دنیای خودشو خلق کنه؛ دنیایی که بتونه توش جا بشه. دنیای بیرون به تنهایی اونقدر چیزی نداره که بتونه من رو به خودش وصل کنه. با همه خوبیهاش، دنیای نچسب، ترسناک و زیادی گنگیه. باید بنویسم و دنیای خودمو بسازم. اون وقت این دو تا دنیا در کنار هم، جایی برای موندن و زندگی کردن میشن.