میگویند زندگی دو روز است، نباید جدّیاش گرفت. امّا نمیدانند که من نمیتوانم، دست خودم نیست. انگار همینکه آدم بداند عمر کوتاه است، مشکل حل میشود. نه، نمیشود. میگویند آدم به هزار دلیل اشتباه میکند، خودت را اذیت نکن. امّا نمیدانند مگر دست خودِ آدم است؟ هزار بار به خودم میگویم جدّی نگیر، چه فرقی میکند، به کجا میخواهی برسی؟ هزار بار به خودم میگویم اشتباه بدی نکردی، آدمی دیگر. میبینم اینها را میفهمم و چند لحظهای دلم آرام میگیرد امّا کمی بعد دلم همانطوری شور میزند که قبلاً میزد، دوباره همانقدر حسرت میخورم که قبلاً میخوردم و چیزها را چنان میخواهم که گویی مسئله مرگ و زندگیاند.
گاهی فکر میکنم این توصیهها و بصیرتها علیرغم جذابیت ابتداییشان، چند چیز مهم را نادیده میگیرند: یکی شخصیت و سازههای دیرپایش را، یکی اجتماع و زمینهای را که در آن زندگی میکنیم و یکی هم دشواری جهان بیرون را. آدم را بیش از هر چیز سنخ روانیاش، عادتهایش، اضطرابهایش و آسیبشناسیاش پیش میبرد. یعنی هزاری هم که بداند درست چیست، هزاری هم که بداند چیزها چندان مهم نیستند و هزاری هم که بداند این به خود پیچیدنها کاری از پیش نمیبرد، تا اضطرابی از راه برسد، همه این دانستنها انگار تبخیر میشوند و از سر اضطرار و عادت دست به عمل میزند. اصلاً همین دو روز بودن زندگی خودش میشود منشاء اضطراب تازه. از آنطرف، آدم که در خلاء زندگی نمیکند. موجودی اجتماعی است و هرقدر هم که این حکمتها را بداند یا دانشِ روانشناختی داشته باشد، باز میافتد توی موج، توی صف، توی رقابت و توی وحشتِ جمعی. یا اصلاً همه اینها به کنار، اضطرارِ بقا که این چیزها سرش نمیشود. وقتی بترسی که جانت، روابطات و داشتههایت به خطر بیفتند، خودکار به سراغ سازوکارهای بقا میروی و سفت و سخت به آنها میچسبی.
اینها را که گفتم، منظورم این نیست که دانش یا چشمانداز داشتن یا به حکمتهای زندگی گوش سپردن بیفایده است. قطعاً هم به کار هضم و پذیرش گذشته میآیند و هم کمی به درد آینده میخورند. حرفم این است که انتظارمان را باید تعدیل کنیم، انسان بیشتر موجودی مجبور و نامعقول و تکراری است تا آزاد و معقول و تصمیمگیرنده. گاهی گره کار پیچیدهتر از این حرفهاست و با خواندن و دانستن پیش نمیرود؛ دارو میخواهد، رابطهای درمانگر میخواهد، تغییرات اجتماعی میخواهد، امنیت می خواهد و … .