روان هر کدام از ما گیر و گورهایی دارد که هزینههایی روی دستمان میگذارند. هر کدام از ما تاریخچهای داریم که در آن محبت مشروط گرفتهایم، سختی کشیدهایم، مقایسه شدهایم، رها شدهایم، ترسیدهایم و … . هر کدام از ما با یک دنیا حلمسئلهی مشکلدار به بزرگسالی رسیدهایم. همه این حرفها درست است. امّا این همه هزینهای که هر روز روی دستمان میماند، همهاش مالِ روان ما نیست. همین روان مسئلهدار با همین مسائلش اگر در شرایط بهتری باشد، اینقدر به تنگنا نمیافتد. همه این چیزها را نباید پای روان خودمان بنویسیم و برایشان شرمگین باشیم یا خودمان را سرزنش کنیم.
همه اینها را هم نمیتوان با رواندرمانی و مطالعه و کارهایی از این دست حل کرد. حرفم این نیست که این کارها بیفایدهاند. اتفاقاً خیلی هم مفیداند. بالاخره هرچه ادم بیشتر خودش را بشناسد و تغییراتی را در خودش دامن بزند، آسیبپذیریاش کمتر میشود. امّا مسئله این است که انتظار بیش از حد از این کارها نباید داشت. ما یک عده شهروند معمولی (هرقدر خطاکار) هستیم که میتوانستیم با همین زخمهای کودکی، بهتر از این زندگی کنیم. باید با خودمان و در درونمان همدلانهتر حرف بزنیم. ما زخمی هستیم و آنکه باید پروایمان را داشته باشد، خودش عامل خطر است.
مختصر اینکه در پیِ حل مسائل روانمان باشیم اما بدانیم بخش زیادی از اینکه نمیشود یا خوب و درست نمیشود یا نمیرسیم و ناکام میمانیم، تقصیر ما نیست. چراغ هم اگر دستمان نرسید روشن کنیم، خومان را نزنیم، لااقل به تاریکی لعنت بفرستیم.