فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است بر روان آدم، زندگی روزمرّه او، امیدهایش، آرزوهایش و تصویرش از زندگی. فقدان، جراحتی است که از آن خونِ آینده ازدسترفته و خونابه اندوه بیرون میزند. فقدان زخمی است که تیر میکشد (دردِ تیز و سوزاننده حسرت). فقدان زخمی است که میبندد، ترمیم میشود، نمیکشد، امّا داغ مینشاند.
این بار تنها خواستم توصیفش کنم، بیهیچ تحلیل و حرف دیگری، همانطور که بر جان مینشیند و تو را برای دیرزمانی به غیرخودت، به آدمی متفاوت، کمطاقت، هر دم متغییر، گاهی بیاندازه سبک و گاه بیاندازه سنگین بدل میکند. هر سوگواری قصّه خودش را دارد، دردی از جنسِ خودش میکشد، تابی از جنسِ خودش پیدا میکند، به شیوه خودش فرو میرود و به توان خودش بیرون میآید. هر سوگواری بیخوابی خودش، کابوس خودش، امید خودش و آرامش گهگاه خودش را دارد. امّا چیزی مشترک میان همه سوگواران هست: جراحتی ناآشنا که در آغاز حتی نمیدانی خوب میشود یا نه.