روان، تحمیل نمی‌شناسد

این را دیگر خوب فهمیده‌ام که هیچ‌کس برای عبور از یک دوره نمی‌تواند خودش را هُل بدهد، و باید کارش را با آن مرحله تمام کند. کارش که تمام شد، این عبور خودبه‌خود و به وقتش اتفاق می‌افتد. خودت را که هل بدهی، ممکن است ظاهراً عبور کنی، امّا کارِ نیمه‌تمامت مدام تو را بر می‌گرداند و حسرت، خشم، دلتنگی یا احساس گناه به دلت می‌نشاند و اگر این‌ها هم نباشد، مستقیم یا غیرمستقیم سنگ می‌اندازد جلویِ ادامه زندگی‌ات.

مثالش سوگ است، خودت را که هل بدهی، با حالِ بد ناگهانی یا بی‌میلی، رها کردن، خشمِ نابهنگام، بیماری و … یقه‌ات را می‌گیرد.  یا اندوهِ روزمرّه که باید پیامش را بشنوی و ببینی چه اتفاقی افتاده و چه نیازی را باید برآورده کنی. که اگر نکنی، خودت را هم که پرت کنی در یک حال خوب، دوباره برت می‌گرداند و حالِ خوش‌ات را آشفته می‌کند. یا حتی خستگی که نمی‌توانی خودت را هل بدهی به یک فعالیت تازه. تن و روانت برت می‌گردانند، آنقدر که سهمشان را از استراحت بدهی و جواز عبور به تو بدهند. یا دوران پیش از تعهدِ زناشویی و ازدواج که اگر خودت را هل بدهی یا دیگران این کار را با تو بکنند، کارِ ناتمامت در دلِ مسئولیت‌های ازدواج به هزار طریق یقه‌ات را می‌چسبد و مدام بَرَت می‌گرداند و هزینه روی دستت می‌گذارد. یا آنکه از رابطه‌ یا ازدواجی بیرون آمده و پیش از آنکه کارش با این دوره‌ی فاصله تمام شده باشد، دوباره به تعهد باز می‌گردد و خودش و دیگری را به زحمت می‌اندازد.

هر کسی در هر دوره‌ای به جای ترسیدن و هل دادن خودش، باید بپرسد نیاز من در این دوره چیست؟ آن‌وقت برود سراغ برآوردنِ آن نیاز. این نیاز که به قدر کافی برطرف شد، کار او با آن دوره تمام می‌شود و خود به خود در آستانه دوره‌ای جدید و تصمیمی تازه قرار می‌گیرد. امّا اگر بخواهد از روی آن بپرد، خودآگاه یا ناخودآگاه، به‌وقت یا بی‌وقت، آنقدر به عقب باز می‌گردد تا کارش را با آنچه از آن عبور کرده تمام کند.

خلاصه اینکه روان، تحمیل نمی‌شناسد. تحمیل هم که بکنی، یک جایی هزینه‌اش را روی دست خودت یا/و دیگری می‌گذارد.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب

سبد خرید
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.
فروشگاه
لیست علاقه‌مندی‌ها
0 مورد سبد خرید
حساب من