تلاش فرد وسواسی برای از دست ندادن، خیلی وقتها نتیجه عکس میدهد. او میکوشد جلوی هر فقدانی را بگیرد به این امید که چیزی از دست نرود و نظمِ جهانِ روانیاش به هم نخورد. امّا این تلاش نه تنها او را مصونتر نمیکند بلکه در معرض آسیب بیشتری هم قرار میدهد. همانگونه که پرهیز از هر گونه ویروسی، به بدن امکان ساختِ پادتن نمیدهد و سیستم ایمنی را ضعیف نگه میدارد، دوری از هر گونه فقدانی هم، روان فرد وسواسی را برای هر از دست دادن کوچک یا بزرگی در آینده آسیبپذیرتر میکند. روانِ او از دستدادن و تابآوردن را یاد نمیگیرد.او زندگی در حین و پس از سوگواری را نمیآموزد. او هر بار که جلوی فقدانی را میگیرد، خودش را از واقعیتِ زندگی دورتر میکند. او با این نابلدی در از دست دادن، هر روز بیشتر از فقدانهای آینده میترسد و ناگزیر است انرژی به مراتب بیشتری برای از میان بردن خطر مصرف کند. اینگونه، بخشی از شوق زندگیاش صرفِ سد ساختن مدام میشود.
چاره چیست؟ از دست دادن عامدانه در حد توان، گاهی جلوی فقدان را نگرفتن، از دست دادنهای کوچک را مجاز دانستن، اضطراب از دستدادنهای قابلِتحمل را به جان خریدن، به روان فرصتِ آموختن و قوی شدن دادن. فرد وسواسی باید از دست بدهد، خراب کند، تاب بیاورد و با این کار خانه روانش را وسیعتر کند. امّا این کار برای او دشوار است، خیلی دشوار است. هربار بیقراری در نتیجه از دست دادنی باور او را تایید میکند که از دست دادن یعنی مرگ. این معمّای فقدانورزی و تابآوری فرد وسواسی است.