بُرِش دادن زمان

تا به حال به این کارِ ما آدم‌ها در علامت‌گذاری زمان توجّه کرده‌اید؟ اینکه روز و هفته و ماه و سال داریم، روزها را اسم گذاری می‌کنیم، برایشان قصّه تعریف می‌کنیم، برای قبل و بعدشان ماجرا می‌سازیم، نشان هویت و افکارمان و ردِ رابطه‌هایمان را روی زمان می‌گذاریم (مثلاً تولّدها و سالگردها) و … .

زمان مفهوم پیچیده‌ای است، مثلاً اینکه چیزی به نام زمان وجود دارد یا صرفاً ادراک ماست که زمان را می‌سازد؟ یا اگر هست بی‌آغاز و بی‌انتهاست یا شروع و پایان دارد؟ و خیلی سوالات دیگر. در اینجا با بحث‌های فلسفی جذّاب و پیچیده حول زمان کاری ندارم. حرفم روی قصه گفتن آدم‌ها برای بیرون آوردن زمان از یکدستی، کشدار بودن و تاب‎‌نیاوردنی بودن است. ما آدم‌ها هزار کار می‌کنیم برای بُرِش دادن زمان، برای قابل‌اندازه‌گیری‌کردن آن، برای قابل‌تحمّل کردنش، برای فهمیدنش و خلاصه برای زیستن در آن.

 به آدمی توی یک سلول انفرادیِ تاریک فکر کنید؛ کسی که نمی‌تواند زمان را تکّه‌تکّه کند. آنجا همین مسئلۀ خیلی وقت‌ها نادیده‌گرفته‌شدۀ زمان می‌شود بحران، می‌شود مالیخولیا، می‌شود جان کندن. برای او زمان تاب‌نیاوردنی می‌شود. برای همین است که ما از همه چیزِ طبیعت و آدم‌ها و اتفاقات کمک می‌گیریم که این زمانِ بی‌درو‌پیکرِ بی‌انتها را بُرِش بدهیم (از کودکی و انتظارِ اتفاقات گوناگونش گرفته تا سالمندی و کم‌اتفاق بودن و شاید کشداریِ زمان در آن). و آخ از روزهایی که این امکان را نداشته باشیم؛ اینکه کسی یا چیزی یا اتفاقی نباشد که بتوانیم با آن زمان را تکّه‌تکّه کنیم.

 یلدا برای من یکی از همین علامت‌گذاری‌ها است، قبلش پر از قصه و ماجرا می‌شود. رنگ دارد، نوا دارد، زمانِ زیستۀ آدم را از قبل تا کمی بعدش به سمت خودش منحنی می‌کند (هرچند همیشه احساس یکسانی به آن نداریم). فارغ از هر دغدغۀ دیگری، احساس می‌کنم آدم‌ها گفته‌اند خب، وسطِ سرما و شب‌های طولانی، چه چیزی می‌تواند زمان را قابل تحمّل کند؟ شاید.یک قصّه، کلی ماجرا برای جمع شدنِ آدم‌ها و ساخته شدن یک اتفاق. و خب جواب هم داده است.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب

سبد خرید
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.
فروشگاه
لیست علاقه‌مندی‌ها
0 مورد سبد خرید
حساب من