پرسیدم: فکر میکنی چطور میتونیم تاب بیاریم؟
گفت: با مهاجرت یا سادهتر کردنِ زندگی.
گفتم: مهاجرت رو میفهمم ولی از دومی، منظورت همون سادهزیستیه؟
گفت: سادهزیستی خیلی مفهومِ دستمالیشده و خالیایه. نمیخوام به این ادبیاتِ ریاکارانه حتی نزدیک بشم. خستهام ازش. برای همین کلمه دیگهای رو به کار بردم. شاید همون باشه.
گفتم: خب، حکومت هم که توی همه تریبونهای ریاکارانهاش همینو میگه: یا برید یا ساده زندگی کنید. چرا باید این جداافتادگی یا در خودفرورفتگی رو بپذیریم؟
گفت: من نمیگم باید بپذیریم. من نمیگم هرچی تحمیل شد باهاش کنار بیایم. میگم ولی چارههای واقعی ما برای تابآوری توی شرایط موجود اینا هستن. بالاخره فارغ از جنگیدن برای تغییر، مسئله روزمرّه هم باید حل کنیم. این دو تا، پاسخ مسئلههای روزمرّهان.
گفتم: منظورت از ساده کردن زندگی چیه؟
گفت: اینکه انجام کارهایی رو که بهمون حس زنده بودن میدن، موکول به شرایط یا امکانات خاصی نکنیم. اگر تونستیم از اون شرایط استفاده کنیم ولی اگر نشد، اون کارها رو رها نکنیم. به سادهترین شکل هم شده انجامشون بدیم؛ مثلاً با هم وقت گذروندن، یادگیری، ورزش، تفریح، لباسِ زیبا و مرتب پوشیدن، از طریق اینترنت به دنیا وصل بودن، سفر کردن، حتی قهوه خوردن. انجام اینها رو نباید به شرایط یا امکانات خاصی موکول کرد. و خب، یک سری کارها هم واقعاً نمیشه طور دیگهای انجامشون داد و باید فعلاً رهاشون کنیم و با چیزهای دیگه جایگزینشون کنیم. میدونم حرفم تکراریه ولی واقعیه.
گفتم: میدونم. سالهاست کم و بیش همینجاییم. گاهی فکر میکنم این حرفها و چارهها هم دارن از شدت تکرار نخنما و بیفایده میشن.
گفت: آره، میفهمم. راستی یک چیز دیگه: اگر همه اون کارهایی رو که گفتم با حس قربانی بودن انجام بدیم، کار راه نمیافته. نشستن توی جایگاه قربانی یک بُرد کوچیک امّا یک باخت بزرگ داره. آره، خالی میشیم ولی کنترلمون رو روی چیزهای باقیمونده از دست میدیم.
گفتم: میفهمم.
گفت: میفهمی که همه این حرفها رو با دل خوش و خجسته نمیزنم؟
گفتم: آره، میدونم. مطمئن باش اگر باورت نداشتم، ازت نمیپرسیدم. منم خستهام از ریاکاری و حرف مفت.