ابرهای ندانستن

گفتم: چرا می‌خواهی فلسفه بخوانی؟

گفت: تا حالِ خودم را بفهمم.

گفتم: چطور؟

گفت: چیزی در من هست که برای خودم روشن نیست. از جنسِ حرف‌های روانشناس‌ها هم نیست. انگار جایی دسترس‌ناپذیرتر و دورتر است.

گفتم: جایی که فیلسوفان از آن حرف می‌زنند؟

گفت: راستش نمی‌دانم. گفتم که فلسفه نخوانده‌ام. امّا گاهی در حرف‌هایشان چیزی آشنا به گوشم می‌خورد. گاهی فکر می‌کنم از چیزی می‌گویند که من هم آن را تجربه کرده‌ام. نمی‌دانم چیست، صرفاً می‌دانم حرفشان آشنا است.

گفتم: گفتی حالِ خودم را بهتر بفهمم.

گفت: بله، گاهی حس می‌کنم فریاد می‌زنم ولی کسی صدای من را نمی‌شنود. انگار خودم هم صدای خودم را نمی‌شنوم. فکر می‌کنم شاید آنجا کسی صدای من را شنیده باشد یا بشنود.

گفتم: گاهی بخشی از این حرف‌‌ها هیچ‌وقت شنیده نمی‌شود.

گفت: یعنی حتی فیلسوفان هم نتوانسته‌اند؟

گفتم: حتی آن‌ها هم. ولی امید بیهوده‌ای نیست. آدم بگردد بالاخره فیلسوفِ خودش را پیدا می‌کند، فیلسوفی که یک جایی در تاریخ به جای او حرف زده باشد. باید وقت بگذاری. ابتدا کمی پراکنده بخوانی و بشنوی تا پیدایش کنی. امّا نمی‌شود امیدِ کاملی داشت. بعضی صداها را هیچ‌‌کس، هیچ‌وقت نمی‌شنود، نمی‌تواند بشنود.

گفت: برای آن صداها چه کار باید کرد؟

گفتم: نمی‌دانم. شاید ادبیات، گاهی یک داستان‌نویس از فیلسوف و روانشناس جلو می‌زند و در میانِ گفتن از یک اتفاق، ناگهان از چیزی حرف می‌زند که پیدایت می‌کند. گاهی هم آن صداها گنگ و مبهم و سنگین، توی سرت می‌مانند. ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها شنیده نشده از دنیا می‌رویم.

گفت: چه تلخ.

گفتم: تلخ؟ نمی‌دانم. برای من انگار دیگر تلخ هم نیست، فقط هست.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب

سبد خرید
برای دیدن نوشته هایی که دنبال آن هستید تایپ کنید.
فروشگاه
لیست علاقه‌مندی‌ها
0 مورد سبد خرید
حساب من