و جهان که یکسره ناامن شده بود
- تاریخ انتشار:
خواب میدیدم که گیر افتادهام وسط یک میدانِ مین. نشسته بودم و توی تاریکی به این فکر میکردم که کدام طرف امن است و کدام طرف اگر قدم بگذارم لحظه بعد هم مثل همین لحظه میتوانم به اشیاء و به آدمها فکر کنم. تاریک بود. چشمهایم عادت نمیکرد به تاریکی. دشمنی نبود، سنگر و جان پناهی هم نبود. اصلاً جنگی نبود. مانده بودم وسطِ یک میدانِ مین رها شده؛ سالها بعد از جنگ، جایی که هیچ کس حتی نمیدانست این همه مینِ عملنکرده، به فاصله کمی از هم، انتظار حرکتی و تکان خوردنی را میکشند. میترسیدم قدم از قدم بردارم. صدایم بهجایی نمیرسید. فقط باید انتخاب میکردم و لحظه بعد را انتظار میکشیدم. آیا با این قدم برداشتن پایم میرفت روی مین یا به اندازه یک مینِ دیگر هم که شده زنده میماندم و دستوپا میزدم توی تعلیق میان مرگ و زندگی؟ دلم میخواست همانجا بمانم و به خواب بروم. بعد، احساس کردم آب جاری شد توی دشت و آمد تا زیرِ بدنِ مچاله شده من و همینطور بالا و بالاتر آمد. بعد، آب آنقدر زیاد شد که از جا بلندم کرد و مینهای داخل زمین هم یکییکی بیرون آمدند در حضورِ طولانی و بیوقفه آب. اندکی بعد خودم را میدیدم که شناور میان مینها، جاری میشدم توی دشت. خواب میدیدم که دشت آلوده شده بود به من و مینها. من نجات پیدا کرده بودم امّا جهان، یکسره ناامن شده بود.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن