ایدئولوژی در آغاز، خود را روایتگر حقیقت (در برابر واقعیت موجود) معرفی میکند. از این میگوید که جهان در حقیقت چنین و چنان است نه آنچه اکنون تصور میکنیم یا اینگونه و آنگونه باید باشد نه آنچه اکنون هست. ایدئولوژی، واقعیتِ مطلوب خودش را معرفی میکند و جانهای خسته و عاصی را به خود جلب میکند.
کمی بعد، زمانی که ایدئولوژی، واقعیت را به دست میگیرد، روایتهای بدیل را حذف میکند. جهان، اکنون همان است که او میگوید و نه آنچه ما تجربه میکنیم. در این مرحله، ایدئولوژی ما را نسبت به خودمان و درکمان از واقعیت دچار تردید میکند.
اندکی بعد، بهرهکشی از واقعیت و مردمان آغاز میشود. حالا هم نظم عینی در اختیار اوست و هم نظم نمادین. در این مرحله میان واقعیتِ ادراک شده و واقعیت ایدئولوژیک، شکاف بزرگی وجود دارد که انکار میشود اما انبوهی از فساد در آن لانه میکند. این انکار و آن فساد، تبدیل به قراردادی نانوشته میان مردم و مدافعان ایدئولوژی میشوند تا زندگی به نحوی ادامه یابد و هزینهی تازهای بوجود نیاید.
اما این قراردادِ نانوشته، شکننده و آسیبپذیر است و مدام در معرض تهدید قرار میگیرد. در این لحظه است که خشونتِ آشکار و پنهان به میان میآید. حقیقت، آشکار شده است، ایدئولوژی اکنون فرتوت و تحلیلرفته است، فساد هر حقیقتی را به ناحقیقت تبدیل کرده است و همه چیز به نقطهای بحرانی نزدیک شده است: افول و از میان رفتنِ نظم ایدئولوژیک موجود و سربرآوردن ایدئولوژی جایگزین یا تن دادن شهروندان به واقعیت و محدودیتهایش، و به گفتوگو و رواداری، هرقدر دشوار و پیچیده.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن