اسمش را شاید بتوان گذاشت “مدیریتِ حسرت”. یعنی از هر طرف که بروی حسرتی باقی میماند. باید دست به انتخاب بزنی و میان حسرتهایت، یکی را انتخاب کنی و به آن تن بدهی تا به حسرتی تحملناپذیرتر دچار نشوی.
یک دنیا مثال برایش میتوان زد. مثلاً تصمیم به رفتن و از خانواده دور شدن. یک سویش این است که اگر بروم و کمتر با آنها باشم، ممکن است همیشه حسرت این لحظاتِ نبودن را بخورم (و اگر در این فاصله از دنیا بروند، چه؟). سوی دیگرش حسرتِ نساختنِ زندگی و تجربههایی است که میتوانم در آن خوشکوفاتر و زندهتر باشم.
به این کشاکشِ حسرت، احساس گناه را هم اضافه کنید، چه خود فرد داشته باشد و چه اعضای خانواده این احساس را به او بدهند. آن وقت، حسرت تازهای هم اضافه میشود: حسرتِ رابطهای بی احساس گناه و خشم با اعضای خانواده. از سر احساسگناه و ترس از حسرت بمانم، آنچه میخواهم نشوم و خشمی مستقیم یا غیرمستقیم را به پدر و مادرم تجربه کنم، یا بروم و تجربهام را بسازم و کمتر ببینمشان امّا وقتی با آنها هستم، بیشتر دوست داشتن را تجربه کنم تا احساس گناه و خشم را؟
میدانم در عمل، همه چیز پیچیدهتر است و امکانهای میانه هم ممکناند. امّا در هر صورت کشاکشِ حسرت برپاست و باید تصمیم بگیریم که کدام حسرت را انتخاب میکنیم و چطور خودمان را برای ناگزیریاش و برای محدودیتمان ببخشیم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن