مدرسه جای خوبی نبود…
- تاریخ انتشار:
مدرسه جای خوبی نبود. محبتها مشروط بودند، تفاوتها دیده نمیشدند و همهچیز با معیار آینده سنجیده میشد. مدرسه میگفت میخواهی دوستت داشته باشند، پس مشغول کارهایی باش که دوست نداری و آنها را با جدیتی مؤمنانه انجام بده. مدرسه از ما میخواست رقابت کنیم، به خودمان دروغ بگوییم، استعدادهایمان را بگذاریم برای اوقات فراغت و بچهی خوب و منضبطی باشیم. مدرسه به ما میگفت تو باید کسی بشوی و خودت و خانوادهات را سربلند کنی. مدرسه ما را زیادی اجتماعی میکرد و چیز چندانی برای خودمان باقی نمیگذاشت.
مدرسه رشد هم داشت، معلمهای خوب هم بودند، تجربههای شیرینی هم اتفاق میافتاد. اما بهای اینها چرا اینقدر زیاد بود؟ چرا باید این همه از خود بیگانه میشدیم، چرا باید مدام احساس بیکفایتی میکردیم، و چرا باید تا سالیان سال در توهم رقابتآمیزِ کسی بودن و کسی شدن دست و پا میزدیم؟ مدرسه درسهای بدی به ما داد و کابوسهای ماندگاری را برایمان به جا گذاشت.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن