شهروند ایران بودن، چیز عجیبی است. ذهنت پُر میشود از تصاویر، حرفها، صداها و اتفاقاتی که توان هضم کردنشان را نداری و روز به روز هم بیشتر میشوند. بعد یا میروی و آرامآرام در گوشهی دیگری از جهان تا جایی که دستت برسد این سرِ در حالِ ترکیدن را خالی میکنی، یا میمانی و مجبور میشوی هر روز بخشی از آنچه دیده یا شنیدهای را هضمنشده پنهان کنی زیرِ اتفاقات تازه و بترسی که یک روز زلزلهای بیاید و دوباره همهی آنها را هم بیرون بکشد. در هر صورت، بمانی یا بروی، چیزی در تو تحلیل میرود.
پ.ن: حرفهای بالا را اگر قرار باشد یک نوجوانِ ۱۶ سالهی این روزها بگوید یا بنویسد، حتما یک سری فحش و چند ایموجیِ بالاآوردن و … هم ضمیمهاش میکند. نمیدانم، شاید او که مهارتِ به فحشکشیدن و ترسیمِ تهوع را دارد بهتر از من بتواند با این همه اتفاق هضمناشدنی کنار بیاید.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن