شلیک ناقص در خیال
- تاریخ انتشار:
فرمانده گفت: “اسلحههاتون رو بذارید روی زمین. امروز قبل از آموزشِ نشونهگیری کار دیگهای داریم. به پشت و رو به آسمون بخوابید”. همه تعجب کردیم. با لباسِ سربازی روی زمین خوابیدن کار عجیبی نبود، گاهی اصلاً لذتبخشترین کار بود، اما نه اینجا، توی این گرما و وسطِ آموزش. چارهای نبود. دراز کشیدیم. گفت: “چشمهاتون رو ببندید”. بستیم. سکوتی طولانی. فرمانده میان ما که با فاصله در محوطه جلوی آسایشگاه روی زمین خوابیده بودیم، قدم میزد. کمی که گذشت گفت: “خب، اسلحههاتون رو بردارید”. تا خواستیم بلند بشویم، گفت: “نه، توی فکرتون. همونطور درازکش و با چشم بسته، توی خیالتون اسلحه رو بردارید و نشونه بگیرید”.
تعجب کرده بودیم. گفت:” نشونه گرفتین؟” چند نفری گفتند: “بله”. گفت:” حالا شلیک کنید”. صدای خنده یکی از بچهها. فرمانده با صدای بلندتری گفت:” میگم شلیک کنید. پنج تا گلوله دارین. شلیک اول”. کمی مکث کرد و گفت:”حالا شلیک دوم”. بعد با فاصله:”شلیک سوم”. و همینطور تا شلیک پنجم. بعد گفت:”خب حالا چشماتون رو باز کنید و پاشید”. بلند شدیم و لباسهایمان را تکاندیم. “حالا برید اسلحههاتون رو بردارید و برگردید سر جاهاتون”.
وقتی مستقر شدیم، فرمانده رو کرد به یکی از بچهها و گفت:”چندتا از تیرات به هدف خوردن؟” پسر گفت: “یکی”.از دومی پرسید: “دو تا قربان”، سومی:”هیچی”. چهارمی:”دوتا” و … . بعد رو کرد به همه ما و گفت:”میبینید؟ توی فکرتون هم تیرهاتون به هدف نمیخوره. اونجا که دیگه مالِ خودتونه. چرا نباید بگین هر پنجتا؟ چرا نباید توی خیالتون همه تیرها به هدف بخورن؟ اون بیرون هزار و یک دلیل برای به هدف نخوردن هست. ولی قبلش مانع اصلی ذهن خود شماست. باید توی ذهنتون بتونین به هدف بزنین. تازه اون وقته که میتونین اون بیرون شلیک کنین وامیدوار باشین به هدف بخوره”. سکوتی طولانی.
لابد فرمانده این کار را با خیلیهای دیگر کرده بود و برای خودش تکراری بود ولی برای ما یا لااقل من خیلی تازه بود. از آن روز بارها به این خاطره فکر کردهام. گاهی توی ذهنم همه تیرها را به هدف زدهام و خیلی وقتها هم نه. میدانم ذهن آدم را هم گذشته، تجربهها و محدودیتهایش میسازند ولی دلم میخواهد توی رویای خودم برنده باشم. کمی هم جلوتر آمدهام.
—
]ادامه:[ این متن را دوست داشتم که نوشتم. امّا صادق اگر باشم، به آن که نگاه میکنم، یک متن الهامبخش میبینم که آخرش معلوم نمیشود “خب که چی، چه کار باید کرد؟”. نه اینکه فکر کنم پاسخ مشخصی برای “چه باید کرد؟” همه آدمها وجود دارد. اصلاً هر کسی که از من راهحل میخواهد میگویم راهحل کلیای وجود ندارد. مشکلم با این متن چیز عمیقتری است. فکر میکنم سرم/سرمان پر شده است از داستانها و جملاتِ الهامبخش، از آدمها و حرفهایی که میخواهند تو را متحول کنند، از تورم معنا، از گفتن قصههای روزمرهای که تهش باید از آنها درس زندگی بگیری. همه اینها خوبند. اصلاً کار میکردهاند که خیلیهایشان در طول تاریخ باقی ماندهاند و به آدمها درس زندگی میدهند. لحظات مهمی هم به کار آدم میآیند. ولی حس میکنم در دوره انفجارِ اینگونه حکمتها هستیم. طوری که همهاش باید درس زندگی بگیریم. یکی از آنها را هم خودم این بالا نوشتهام. آخرش ولی آدم میماند با زندگیاش چه کار باید بکند. این روزها دارم به این همه الهامبخشی و کارکردشان فکر میکنم. خیلیهایشان قصهفروشیاند و نه الهامبخشی. جایگزینشان چیست؟ نمیدانم. فقط این را میدانم که زیادیشان، بیاثرشان میکند، گوش آدم را پُر میکند، آدم را از زندگی واقعیاش دور میکند.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن