خسته از اپراتور بودن

گفت: ما خیلی زیاد نمی‌دونیم توی این دنیا چه خبره. اصلاً نمی‌دونم با این همه ندونستن چطور داریم پیش میریم و زنده می‌مونیم.

گفتم: مثلاً چی رو نمی‌دونیم؟

گفت: ما نه از جزئیات سیاست باخبریم، نه از اقتصاد، نه از فیزیک و شیمی، نه از جامعه‌شناسی و … . ما یک سری کلیات می‌دونیم که خیلی‌هاشون هم اشتباهن. ما داریم روی هوا راه میریم.

گفتم: ولی ما چاره‌ای جز این نداریم‌. عمرمون کوتاهه و کارها تخصصی شدن.

حرفم را قطع کرد و گفت: ما فقط اپراتوریم. اپراتورِ همه اجزای زندگیمون. فقط بلدیم چند تا دکمه رو بزنیم و یک سری چیزها رو خاموش یا روشن کنیم. همین. تقریباً هر چیزی که از کار میفته، خودمون نمی‌تونیم کاری براش بکنیم؛ از یخچال و گاز گرفته تا موبایل و کامپیوتر و تقریباً همه چیز.  فکر کن، ماشین ما رو تا وسط کویر می‌بره ولی اگر خراب بشه همونجا باید بمونیم و اگر کسی کمکمون نکنه، هیچ کاری از دستمون بر نمیاد و حتی می‌میریم. این اپراتور بودن اذیتم می‌کنه.

گفتم: ولی زندگی میگذره. از پسش بر میایم کم و زیاد.

گفت: آره. ولی گاهی فکر می‌کنم کاش زندگیم ساده‌تر بود ولی اپراتور صرف نبودم. کاش می‌شد کنترل بیشتری روی جهانم می‌داشتم. کاش می‌شد لااقل توی یک شرکت کارآمد اپراتور می‌بودم. نمی‌دونم دقیقاً چی میگم. تهش حرفم اینه که حالم خوب نیست با این اپراتور بودن. نمی‌دونم بدیلش چی می‌شه. ولی اینقد امکانِ استفاده از چیزها رو داشتن و در عین حال این اندازه دست و پا بسته بودن، اذیتم می‌کنه.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب