حساس‌تر بودن

اوضاع دنیا که خراب است؛ حتی شاید خراب‌تر از آنی که فکر می‌کنیم. یعنی در اصلِ این خرابیِ دیوانه‌وار شکّی نیست. امّا هرچه بیشتر می‌گذرد بیشتر مطمئن می‌شوم که بعضی آدم‌ها اساساً شاخک‌های احساس و ادراکشان تیزتر است و این خرابی را بیشتر و شدیدتر‌ تجربه می‌کنند.

نَقلِ افسردگی یا خُلق پایین هم نیست. صحبتِ حساسیت است. بعضی‌ها در شادترین لحظاتشان هم چشم‌هایشان بازِ باز است برای دیدن خروار خروار رنجی که آدم‌ها و حیوانات می‌کشند. صحبتِ احساساتی‌گری و ادا و اطوار هم نیست. واقعاً چشمشان بیشتر می‌بیند و قلّابِ ذهنشان بیشتر گیر می‌کند. صحبتِ وسواس، دلبستگی ناایمن یا خیلی چیزهای دیگر هم نیست. یک نحوه بودن است. یک جور بودنِ حساس به رنج.

خیلی‌های دیگر یا این رنج‌ها و شُرور را نمی‌بینند، یا خودآگاه/ناخودآگاه انتخاب می‌کنند که نبینند یا می‌بینند و ذهنشان از روی آن‌ها می‌پرد یا ذهنشان هم گیر می‌کند امّا دلشان به شور نمی‌افتد و تلخکامی امانشان را نمی‌بُرد. راستش سر اخلاقی‌گری هم ندارم که بگویم آن یکی خوب است و این یکی بد. خوب و بد را بیشتر پایبندی هر کدام به اخلاق تعیین می‌کند نه الزاماً حساسیت به رنج. حرفم این است که این حساسیت، کار را سخت می‌کند و خیلی وقت‌ها آدم را بیش از توانش در اضطرار کاری کردن یا به خود سخت گرفتن قرار می‌دهد.

اگر اینگونه هستید، لااقل بارِ احساس گناه را از روی دوش خودتان بردارید. خیلی رنج‌ها هست که می‌بینید و می‌توانید کاری برایشان بکنید ولی خیلِ عظیم‌تری از رنج‌ها هم هست که کاری از دست شما برایشان بر نمی‌آید. خودتان را نزنید. خودتان را با پیگیری بیشترِ خبرهای تلخ، تنبیه نکنید، وهمِ همه‌توانی را کنار بگذارید و مراقبِ خودتان هم باشید.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب