بازی با وحشتِ خواسته نداشتن
گفت: از زندگی چی میخوای؟
گفتم: خیلی چیزها. امّا اخیراً یک تردید بزرگ هم توی من بوجود اومده. اینکه واقعاً باید این همه چیز خواست؟
...
از مرگ به زبان زندگی نوشتن
این روزها، وقتی کسی میمیرد، دیگر نه خیلی حیرت میکنم و نه خیلی سؤالی دربارهی مرگ میپرسم. انگار کنار آمدهام با قواعد این بازی. انگار...
تصویر غروب
ماه، آن بالا طلوع میکند. صدای اذان از دور میآید. نسیم ملایمی در حالِ وزیدن است و من ایستادهام و تن سپردهام به آنچه مرا در برگرفته....
وقتی که در دنیای دیگری بودم (همنشینی با مردگان قدیمیِ دور از وطن)
امروز حوالی ظهر رفته بودم قبرستان لهستانیها در دروازه دولاب. دو ساعتی تنها آنجا بودم. من بودم و چند صد مردهی دور از وطن. حال و هوای...
سخن گفتن از مرگ
گفت: در مورد مرگ چی میدونی؟ بعدش چی میشه؟
گفتم: در موردش زیاد خوندم امّا نه، چیزی بیشتر از تو نمیدونم.
گفت: مگه قرار نیست کسی که ف...
توانِ گفتن قصههای تازه (سریال The Queen’s Gambit)
در بخشی از سریال The Queen’s Gambit بث هارمن از شطرنجباز نوجوانی که رؤیای قهرمانی جهان را در سر دارد میپرسد: «فکر میکنی توی چه سنّی ...
