خاطرهی اتاقی که نیست
پشت میز نشستهام و کتابی را برای کلاس فردا عصر مطالعه میکنم. یکهو اما حواسم پرتِ چیزی میشود و تصویری ذهنم را اشغال میکند: تصویرِ ات...
زخم هایی که میمانند، حتی به اندازهی یک رد
پرسید: یعنی زمانی میرسه که من دیگه اینطوری نباشم؟ دیگه اینقدر نترسم؟ دیگه اینقد نگران این موضوع نباشم؟
گفتم: امیدوار شدی؟
گفت: آره...
شلیک خیالی
در خدمت سربازی، یک روز فرماندهی گروهان حین تمرین تیراندازی (بدون فشنگ) در جلوی آسایشگاه از همه خواست اسلحهها را کنار بگذارند، به پشت ...