غمی نابههنگام و آشنا
گاهی در میانهی یک حال خوب، ناگهان دلتنگی غریبی به سراغت میآید؛ غمی آرام که دلت نمیآید رهایش کنی. غمی که خیرهات میکند به سمتی و تا ...
آیا مرگ چیزی برای خواستن باقی میگذارد؟
مرگآگاهی به ما چه میآموزد؟ میگوید نخواه، رها کن و کناره بگیر چون وقتی مرگ هست، هیچ چیزی نمیارزد؟
میگوید بخواه، رها نکن، کناره نگی...
زیستن، اصلیترین معما است
زیستن، اصلیترین معما است.
زندگی در هیچکدام از آن بزنگاههایی که فکر میکردیم تمام نشد. هر بار فکر میکردیم دیگر چیزی برای ادامه دا...
به مهاجرت فکر کردن
بیایید کمی به عقب برگردیم. به روزهایی که نگه داشتنِ ریال مثل نگه داشتنِ آتش در کف دست بود. آنکه پولی نداشت، غم داشت و آنکه پولش را تب...
آخرالزمانی که هست و نیست
بسیاری از ما این روزها احساسات و افکار آخرالزمانی داریم. یعنی فکر میکنیم جهان در حالِ به پایان رسیدن است و سختترین روزهای ممکن را سپر...
واقعیتِ هذیانیِ این روزها
به صفحات مجازی که نگاه میکنی انگار پای نوعی هذیان جمعی در میان است. اما هذیان چیست؟ باورها و افکاری که واقعیت ندارند ولی فرد به آنها ...
دردکشان سردرگم (به بهانهی بحران این روزهای خوزستان)
این روزها برای خیلی چیزها درد میکشیم، طوری که گاه از توانمان خارج میشود و نسبت به بعضی موضوعات سِر میشویم. یعنی میبینیم آنقدر که ب...
از مرگ به زبان زندگی نوشتن
این روزها، وقتی کسی میمیرد، دیگر نه خیلی حیرت میکنم و نه خیلی سؤالی دربارهی مرگ میپرسم. انگار کنار آمدهام با قواعد این بازی. انگار...
میمیریم پیش از آنکه خودمان را بخشیده باشیم
ما نه آنقدر خوبیم و نه آنقدر بد. همهی ما آدمهایی معمولی هستیم؛ یکی از هشت میلیارد آدم زنده روی کره زمین که هر کسی هم بشویم، آخرش می...
شاعری در درونش بود، قابلهاش بودم من
گفت: کتابی هستم که کسی نمیخواندش. صفحاتی خالی از کلمهام. واژههایی بیمعنیام. آخر چرا باید باشم؟
این را فقط او نمیگفت. حنجرههای ب...